و خدایی که در این نزدیکی است...
[ ... ] عزیزم
میدانم که این حرفها را نباید با تو بزنم اما کسی را سراغ ندارم که بفهمد و دلم بخواهد با او حرف بزنم ...
نشستهام و دارم به آهنگ سینما پارادیزو گوش میدهم. ویولونها اول بم و غمگین هستند و اندکی کند. کشیدن آرشه چیزی در درون آدمی دگرگون میکند. بعد ناگهان ویولون زیر انگار طلوع میکند. صفی از خاطرات میآیند و میروند. آدمهایی که چنین پرشور و عاشقانه دوستشان داشتهام: در آن هیاتی که تنها من دیدهام. دویدن کلاویههای پیانو عصیانی و شورشیات میکند. چیزی با این صدای بلند فریاد میزند که من از همه چیزهای دنیا صاحب غمی شدهام که انتها ندارد. و خدا میداند که از سهمم ناراضی نیستم. چه کس دیگری میتوانست این غم را اینقدر زیبا ببیند؟ کی از داشتنش مثل من خوشحال میشد؟ کاش یادم بماند و گهگاهی این آهنگ را گوش بدهم و به صف شما نگاه کنم که در شیرینترین و قشنگترین صورتتان به من نگاه میکنید و مرا ناگهان پر میکنید از آن حس دیوانهواری که فقط در این آهنگ هست و آن تصویر پایانی. در آنهمه بوسه ....
تو با گرگها میرقصی و نگاه من دريده میشود به سبك عباس!
نامه
برسد به ...
کاش فقط برای یک لحظه توان گفتن آنچه را که از وقتی یک نگاه، یک نگاه بوده خواستهام که بگویم و نتوانستهام به من میداد. من چیزی بیشتر از این تکرار ندارم. بضاعتم هیچ چیز جز این تهیمایگیام نیست که نمودش همین تکرار مکرر واژههاست و نوشتههاست که خواندهای پیشتر. کاش از میان این تناقضها و تضادهای آگاهانه آن چیزی را که میخواهم بگویم که دو سال است میخواهم بگویم ببینی ببینی ببینی ...
این ساعات مچالگی را به یادت بسپار ...!
به یادت بسپار!
در موازات: تیرماه هشتاد و دو
صدایم را میشنوید؟
میخواهم که چشم بیندازم در چشمانتان بانو، بخوانمتان به نام، بیایید بگویید برهانیدم از این ضربههای وسوسه فریاد درون که سکون برون را انگار به حریفی میطلبند. دریدگی نگاهشان را بانو، شلاق میکنند روی برهنگی تنم، میایستند کنار، ضجههای جاندادنم را به تماشا، زیبایی صدایم را میستایند یا که آرامبخشی سوز نعرههایم را یا که اهریمنم مینامند یا که میخندند قهقاه، هقاهق اینگونه بودنم را و هناهن اینطور دویدنم را در بسیط تبآلود بیابان بیکران این تنهایی، که به هروله میپیمایمش انگار، به جستجوی آشنایی شاید، یا کسی، یا که چیزی که نمییابمش و نمییابدم و باز، میکشاندم به آغاز. آنها که گمشدهای دارند، مشتاقترند به زندگی بانو و مگر زندگی جز آن جستجویی است که برای یافتن آن او، به جان میخریم، چه آگاهانه باشد یا که ناخودآگاه.
کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمیخواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است.
حیاط خانه ما تنهاست
حیاط خانه ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانه ما خالی است
ستارههای کوچک بیتجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجرههای پریده رنگ خانه ماهیها
شبها صدای سرفه میآید
حیاط خانهی ما تنهاست
باغچه، مدتهاست که مرده است بانو. هنوز اما باوری نیست که چگونه که چطور.
کدام قله، کدام اوج؟ فراموش کردن، اولین گام فراموششدگی است ...
علفهای هرز، هنوز گندمنمایی میکنند و انتظار، تنها نیرویی است که دستهایمان را به بالا سوق میدهد ...
هزار هزار فریاد شبشکن شبآفریده را نیز هم که از انتهای حلقومت برآید که بخواندمان به یاری اثری نیست، انگار که هیچ نگفته باشی و سکوت، اول ارمغان تخدیر است و رخوت، پیامبر پوسیدگی. ردّ سرخ تازیانه که بهجاست جز نشانه سکوتی پوچ و متناقض در جواب پرسشیست که میپرسیمشان؟ خائنین، همیشه خود را وفادارترینان جلوه دادهاند و ماییم، فراموششدگان، چه که پیش از این، خود، خود را فراموش کردیم. میشنوی بانو؟ عربده میکشند بلند، میخندند قهقاه، میگریند نه به هایهای که به لرزش شانهها هنوز اما، کسی را باوری نیست که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است ...
و ماییم، فراموششدگان چرا که ...
نه، بانو، من و تو ... ما ... هیچگاه عروسک گردان واژهها نبودهایم. ما هیچگاه افسرده نبودهایم. هر کلمه تکافتاده هر بیت هر شعر نسرودهمان دردیکش میخانه تکافتاده یک احتیاج گمنام است. تک تک یاختههای ماست که زندگی را دیوانهوار عشق میورزد و بیتفاوت نیست و ما زندهترینانایم. میان روزمرگی و روزمردگی تفاوت گاه، کمتر از یک حرف است، بانو، میدانی؟ فرق است میان آنکه دوست داشته باشی دوست بداری و آنکه دوست بداری، به تمامی، و درد را تو بهتر میدانی که همزاد عشق است و مگر کیست که زندگی را ثانیه ثانیه به واقع زیسته باشد جز او که عاشقانه درد میکشد و مگر همو نیست که دلخانهاش میزبان شادمانهترین رقصهای بودن است؟
بانو ... بانو ... بانو ... اگر که این حماقت است، حسرت عاقلانهای در پی ندارد و ما را این زندقه خوش است، بگذار تکفیرمان کنند، بگذار ما را با حقارتمان تنها گذارند، که هیچگاه خواستار آن بزرگی نامیده نبودهایم ...
داد از سه نقطههایی که بیداد میکنند ...
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصور بیهودگی اینهمه دست
و از تجسم بیگانگی اینهمه صورت میترسم
من مثل دانشآموزی
که درس هندسهاش را
دیوانهوار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
اینها که مرگ را برای کشتن حقیقت اجیر کردهاند، نمیدانند مگر که زندگی را به خلاف مرگ، نمیتوان اسیر کرد؟
مردگان مردهپرست مردهپرور آدمخوار ... تف! بوی گند مردارخوارگیشان از فواصل دور بلاهت نیز، پیداست ... انگار میکنی که هزار سال است پوسیدگی هزاران سالهشان را بر منابر حماقت فریاد میکنند با لبخندی حاکی از ارضای شهوتی سیری ناپذیر ...
بگذار، بگذار ددان زندگیخوار به هر دری که میخواهند بزنند، هر داستانی را هر چقدر هم که طولانی، سرآخر پایانی است، و ماییم که پایان داستان را مینویسیم، ما.
خندهدار نیست بانو که بخت ما همرنگ گیسوان شماست یا که چشمهاتان که نگاه میکنم تصویر خود را درونشان و خندهدارتر نیست که قوت قلبم میدهند حالا که خودم را خالی میکنم؟
صدایم را میشنوید؟ همانم. همویم. پسرک سادهی سهتار بدست که آمده ایستاده کنار این گور، اذان که میشود بیایید ارزانیام کنید سیّالیت نگاهتان را که تا گم بشوم، دور شوم، بگریزم از این کثافتزدگی مزمن دوار و اینها، اینها که گلواژ بکارت رویای پرشکوه مرا هر روز، به بستر هرزگیهای شبانه میبرند ...
تاریک است اینجا، همرنگ موج گیسوانتان، درست ...
آمدهام امروز، آن آخرین شعر را بخوانم برایتان. با این زخمهها که نمیدانم از شوق است یا که درد هرچند که آموختهایدم کاین هردو، دو روی یک سکهاند. همراهم میشوید در این بازخوانش بانو؟ میدانید که میدانم و میدانم که میدانید که اینها که میگوییم هیچگاه، هیچگاه لقلقهی زبانمان نبوده که واژبازی پیشهی فرومایگان است و هیچگاه، هیچگاه ساده نبوده چنگزدن توی واژهها گشتن به دنبال صدایی که چیزی شاید شبیه آنچه درین دلخانه میگذرد را فریاد کند. همین است بانو که چشمهاتان را میخواهم ساعتها بنشینم در سکوت به تماشا، آینه کنم، خودم را ببینم و ببینم که بیآنکه بگویم میفهمید و این، تنهاییام را تعدیل خواهد کرد. خودخواهی را میبینید که کشانیدهام تا به کجا؟
آمدهام امروز، آن آخرین شعر را بخوانم برایتان. با این زخمهها که نمی دانم از شوق است یا که درد هر چند که آموختهایدم کاین هردو، دو روی یک سکهاند. آدمهای اینجا، نسل بیشعرند. نسل بیسرود. آمدهام بسرایمتان بانو. بگذار بگویند مردانگی از کف داده که اینطور خفت میخرد به جان ... خفت؟ چقدر میفهمم این کلام را که اگر که دین ندارید، لااقل آزاده باشید ... بانو ... بانو ... غریب غریبگی میکنم با این غربتکده ... آنها که آزادگی را به باد سپردند و مردانگی را به خاک، داعیهداران آزادمردی شدهاند ... و مگر کمبهاترین راه تبرئه این نیست که انگشت اتهام را سوی بیگناهی دیگران بگردانی؟
آمدهام امروز، آن آخرین شعر را بخوانم برایتان بانو با سوزنالههای درون این من و زخمهای روی این تن و این زخمههای روی سهتار. صدایم را که میدانم میشنوید، میآیید برقصیم گونه به گونه چشم در چشم؟ آمدهام آن آخرین سرود را بنوازم. آمدهام به آغوش بکشانمتان گرم ... گرم ... سر بگذارم میان سینهتان ... نرم ... آنطور که طفلی انگار خسبیده در آغوش مادرش ... ماه بانو! طفل اینسالهات را همراه میشوی با این آخرین رقص، این آخرین سماع ... میگویی دف زنند؟ میخواهم که قاری آن قرآن حضور باشم در آغوش شما که میرقصم و دهانم بوی تندی آن شراب سرخ را که میدهد. من پر شدهام ... پر ... و من آنچنان پرم که روی صدایم نماز میخوانند ... من اما آمدهام آن آخرین شعر را بخوانم ... آن آخرین شعر را ... که من مرگ سرخ را در آغوش شما خواستهام، رقاصهگی که میکنم و خنده که میزنم و درد که میکشم و تیمار که میکنید.
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
پی نوشت:
صدایت را میشنوم ... داری بودن را صرف میکنی:
بودم ... بودی ... بود
بودیم ... بودید ... بودند
غروب غمگين جمعه - سومين روز پاييز ۸۳ - بهشتزهرا
چهار سال پيش يک نقاشی
خيلی شبيهت بود و چقدر قشنگ میخنديد .... ياد تو افتادم كه ديگه نمیخندی و اينقدر دلم گرفت كه ديگه باز نشد ....
امروز که ديدمت، برای آخرين بار ديدمت، رفتم به چهار سال پيش ... چهار سال پيش يه نقاشی ... زن و مردی دارن تو يه راه میرن. امتداد طولانی راهی در گذشته. پسر به منظره سمت خودش نگاه میکنه و دختر هم به منظره سمت خودش؛ از نگاه کردن به هم پرهيز میکنن ... به يه دوراهی میرسن. هر کی در امتداد منظره سمت خودش میره. هر کدوم به راهی؛ بیاونکه بدونن ... يه لحظه پسر بر میگرده که به دختر نگاه کنه؛ میبينه نيست، که به قدر دنيا از هم دورن. هر کدوم تو يه راه، از هم دور ... توی نقاشی من پسر میدويد و بر میگشت و میپيوست به دختر ..... امروز که رفتی، ياد اون نقاشیم افتادم .... پسر امروز دستی از دور تکون میده و با يه نم گريه دور میشه تو ناجادهها به دنبال شقايق وحشی ....
واگويه
دیروز وقتی میگفت هیچ چارهای نیست و سکوت کرده بود، میدانستم با سکوتش دارد دنبال راه چارهای میگردد. خاطرات گذشته را مرور میکرد تا بداند چرا گفتهبود «ممکن نیست». در مقابل آنچه فکر میکرد برداشتی زاهدانه از احساسات درونیست، بیرحمانه راهی را انتخاب کرده بود که امروز برایش تبدیل شده به فکری مبهم، دربارهی چیزی که باید اتفاق میافتاد و اتفاق نیفتاده بود. بیهوده فکر میکرد کار فشردهاش همیشه همان چیزی است که در بیرون جریان دارد، کم و بیش او هم شاید آنرا میدانست، یکبار گفته بود: «یادت باشد، ضعفهایمان وقتی بزرگتر میشویم هم با میمانند!» راست گفته بود، و او را با این فکر که: اگر قرار است دورهی مناسب جدیدی پیش بیاید، باید خودبهخود بیاید، تنها گذاشته بود. نمیتوانست فراموش کند ... وقتی زمان زیادی میگذرد همه چیز دور از دسترس و متفاوت میشود. گذران زندگی در فضائی که دیگر به کسی تعلق ندارد، برای همه دردناک است. این تصویری بود که سالها میدید توی همهی آینهها منعکس میشود، شاید هم همین تصویر وادارش کرده بود تا با آن حال ناخرسند و دردآلود چشمانش را ببندد و او را از دست بدهد! بدون اینکه صدایش شنیده شود گفته بود: غیرممکن است. هیچکدام نمیدانستند چرا غیر ممکن است؟ دلش میخواست برخلاف اصراری که میکرد، از او چیزی بشنود، اما وقتی بههم نگاه کردند، مثل این بود که هر دو بگویند: پس در اینصورت؟ ... تجربهی ضعیف کنندهای بود. همانطور که دستش را فرو میبرد لابلای موهایش، شنیده بود که میگوید: «پس فرصت بده تا به نداشتنت عادت کنم، یا قبول کنم که نباید دیگر چیزی داشته باشم.» همیشه ظرفیت فهم ناگهانی چیزی، بیشتر از آنچه تصور میکنیم میتواند دردناک باشد. بهنظرش میرسید اگر همه اینرا بدانند دیگر برایش اهمیتی ندارد، شاید هم آنوقت با بدجنسی دلش میخواست همه بدانند، نمیدانست برای اینکه آزاد باشد، یا برای اینکه خودش را تنبیه کند. آنقدر اهمیت میداد که هیچ کاری برایش نکرده بود. در برابر آنهمه وفاداری و صمیمیتاش که بدون هیچ اجباری ابراز میشد، میدید، جز اشتیاقی پوچ برای دفاع از خود چیزی نداشته، و یا دفاعی نابرابر از اجبار هماهنگی دنیا با افکارش ... وقتی پرسیدم واقعاً دوستاش داشتی؟ گفت: بله ... بله آنقدر که بتوانم خودم را برای از دست دادنش همیشه سرزنش کنم، دوستش داشتم، مثل یک چشمهی خشک، که در اعماق دلش یاد یک ماهی سرخ کوچولو میجوشه، یاد چشمای سبز-آبی یه بنفشه ...


